سفارش تبلیغ
خرید بلیط هواپیما، خرید و رزرو اینترنتی ، چارتر، سامتیک

لهجه باران

ارسال  شده توسط  من آدمها رو با اسمشون نمی شناسم شما چی ؟ در 87/11/4 11:34 عصر

این شعر رو از اینترنت پیدا کردم اگه کسی شاعرش رو می دونه بگه 


بگذار تا به لهجه باران بخوانمت

مانند عشق از دل و از جان بخوانمت

تا کوهها صدای مرا منتشر کنند

همراه بادهای پریشان بخوانمت

چشمم سفید گشت و تو از ره نیامدی

یعقوب وار، یوسف کنعان بخوانمت

بگذار تا به یمن ظهورت، بهار محض

بر گوش شاخه های زمستان بخوانمت

آهنگ التهاب سراب است در دلم

بگذار تا به لهجه باران بخوانمت


یکی از خواننده ها گفت که

این شعر اثر خانوم سهیلا باقریان از شاعران خوب و آیینی سرای تبریز است.


پ.ن : کاش که همسایه ما می شدی


ارتباط آنلاین با محبوب

ارسال  شده توسط  من آدمها رو با اسمشون نمی شناسم شما چی ؟ در 87/11/4 11:34 عصر

یک شعری رو امروز توی یک وبلاگ جدید دیدم خیلی برام جالب بود

گفتم شاید برای شما هم جالب باشه


کاش در نزد خودت یک خط ثابت داشتی!

یا که یک همراه اول ،یا که رابط داشتی !

کاش می شد عقده ی این قلب پر از راز و حس

می رسید از بهر تو با یک تماس و اس ام اس((sms!

کاش آقا لا اقل میل (mail)و جی میلی(gmail) داشتی !

مطمئنم روز و شب ، پیغام خیلی داشتی!

کاش در قلب غمینت درد و غم کم داشتی

در خلال صحبت با من تو وبکم (webcam) داشتی !

در میان این همه وبلاگ مملو از خبر

تو بلاگی داشتی در باب تعریف پدر

در خیالم لحظه لحظه نام تو اُد (add) می کنم

راه هر ویروس وبلاگ تو را سد می کنم

 


از  وبلاگ  گرفته شده است


مطالب مرتبط :

مسنجر دل من چند وقتی هست که  خاموشه

یک شب بتاب!

این چند کلمه رو هم بعد از خوندن شعر یک شب بتاب! 

گفتم :

یک دم بیا و ببین حال زار من 
تا وا رهد این تن
این جسم و جان من 

این دل همان تاریک خانه ای است که 
با عزای جد تو و نبودنت 
چنین سوت و کور گشته است 

شعری که نیست لایقت 
بگذار چند کلام را پیش و پس کنم


مواظب آینده باش

ارسال  شده توسط  من آدمها رو با اسمشون نمی شناسم شما چی ؟ در 87/11/4 11:34 عصر

تو عاشورا آینده خیلی ها رو گول زد مثل عمر سعد با اینکه تو بچگی اش هم بازی امام حسین بود 

خیلی ها هم آینده رو نخواستن و یاری امام خودشون رو انتخاب کردند مثل حر که جلوی امام حسین رو گرفته بود 

برا همین عمر سعد تو کودکی کنار امام بود و در بزرگی مقابل امام

ولی حر اول در مقابل امام بود ولی در آخر در کنار امام 

نتیجه :‌ اونهایی که عزاداری امام حسین رو زیاد جدی نمی گیرند (از روی نادانی) شاید آینده عوض بشن   و خیلی از ماها آینده تو این مجالس نباشیم 

خدا کنه مثل حبیب بن مظاهر - پیرمردی که از کوفه به یاری امام شتافته بود-

باشیم  که تو کربلا هم قبل از زیارت امام حسین بهش سلام می کنیم 

هم وقتی می خوای از امام خداحافظی کنی 

خلاصه داستانهای زندگی عجیبی تو عاشورا هست و متاسفانه کسی هم برای ما نقل نکرده 

پ.ن 1 : یکی از پیام های کربلا   از خود گذشتن و به امام رسیدن که نتیجه اش میشه درک حقایق و شناخت خدا 

پ.ن 2 : مسیحی ها برای حضرت ابوالفضل نذر می کنند ولی خیلی مسلمانها نذر رو هم قبول ندارند !!

فعلا همین 


در کنار خانه خدا

ارسال  شده توسط  من آدمها رو با اسمشون نمی شناسم شما چی ؟ در 87/11/4 11:34 عصر

به مناسبت شهادت امام سجاد به نظرم رسید

این داستان معروف براتون بگم

تا منزلت این امام بزرگوار کمی بیان شود


 داستان طواف و شعر فرزدق


یکی از حوادث تاریخ که
دورنمایی از تلألؤ شخصیت امام سجاد (ع) را به ما می
نمایاند - گرچه سراسر زندگی امام درخشندگی و شور ایمان
است - قصیده ای است که فرزدق شاعر در مدح امام (ع) در
برابر کعبه معظمه سروده است . مورخان نوشته اند : "در
دوران حکومت ولید بن عبد الملک اموی ، ولیعهد و برادرش
هشام بن عبد الملک به قصد حج ، به مکه آمد و به آهنگ
طواف قدم در مسجد الحرام گذاشت .



چون به منظور استلام (لمس) حجر الاسود به نزدیک کعبه
رسید ، فشار جمعیت میان او و حطیم حائل شد ، ناگزیر
قدم واپس نهاد و بر منبری که برای وی نصب کردند ، به
انتظار فروکاستن ازدحام جمعیت بنشست و بزرگان شام که
همراه او بودند در اطرافش جمع شدند و به تماشای مطاف
پرداختند .

در این هنگام کوکبه جلال حضرت علی بن
الحسین علیهما السلام که سیمایش از همگان زیباتر
وجامه‌هایش از همگان پاکیزه تر و شمیم نسیمش از همه
طواف کنندگان دلپذیرتر بود‌، از افق مسجد بدرخشید و به
مطاف درآمد ، و چون به نزدیک حجر الاسود رسید ، موج
جمعیت در برابر هیبت و عظمتش واپس نشست و منطقه استلام
را در برابرش خالی از ازدحام ساخت ، تا به آسانی دست
به حجر الاسود رساند و به طواف پرداخت .



تماشای این منظره موجی از خشم و حسد در دل و جان هشام
بن عبد الملک برانگیخت و در همین حال که آتش کینه در
درونش زبانه می کشید ، یکی از بزرگان شام رو به او کرد
و با لحنی آمیخته به حیرت گفت : این کیست که تمام
جمعیت به تجلیل و تکریم او پرداختند و صحنه مطاف برای
او خلوت گردید‌؟ هشام با آن که شخصیت امام را نیک می
شناخت ، اما از شدت کینه و حسد و از بیم آن که
درباریانش به او مایل شوند و تحت تأثیر مقام و کلامش
قرار گیرند ، خود را به نادانی زد و در جواب مرد شامی
گفت : "او را نمی شناسم "



در این هنگام روح حساس ابو فراس (فرزدق) از این تجاهل
و حق کشی سخت آزرده شد و با آن که خود شاعر دربار اموی
بود ، بدون آن که از قهر و سطوت هشام بترسد و از درنده
خویی آن امیر مغرور خودکامه بر جان خود بیندیشد ، رو
به مرد شامی کرد و گفت : اگر خواهی تا شخصیت او را
بشناسی از من بپرس ، من او را نیک می شناسم . آن گاه
فرزدق در لحظه‌ای از لحظات تجلی ایمان و معراج روح ،
قصیده جاویدان خود را که از الهام وجدان بیدارش مایه
می‌گرفت ، با حماسه‌های افروخته و آهنگی پرشور و سیل
آسا بر زبان راند ، و اینک دو بیتی از آن قصیده و
قسمتی از ترجمه آن :



          
هذا الذی تعرف البطحاء وطأته                                 
والبیت یعرفه والحل والحرم


          
هذا الذی احمد المختار والده                               
صلی علیه الهی ما جری القلم


او
همان کسی است که سرزمین "بطحاء" جای گامهایش را می
شناسد و کعبه و حل و حرم در شناسائیش هم‌دم وهم‌قدمند
.

این کسی است که احمد مختار پدر
اوست، که تا هر زمان قلم قضا در کار باشد،


درود و رحمت خدا بر روان پاک او روان باد ... این
فرزند فاطمه، سرور بانوان جهان است و پسر پاکیزه گوهر
وصی پیغمبر است، که آتش قهر و شعله انتقام خدا از
زبانه تیغ بی دریغش همی درخشد.


... و از این دست اشعاری سرود که همچون خورشید بر تارک
آسمان ولایت می درخشد و نور می پاشد . وقتی قصیده
فرزدق به پایان رسید، هشام مانند کسی که از خوابی گران
بیدار شده باشد ، خشمگین و آشفته به فرزدق گفت : چرا
چنین شعری - تا کنون - در مدح ما نسروده‌ای ؟ فرزدق
گفت : جدی بمانند جد او و پدری هم‌شأن پدر او و مادری
پاکیزه گوهر، مانند مادر او بیاور تا تو را نیز مانند
او بستایم .

هشام برآشفت و دستور
داد تا نام شاعر را از دفتر جوایز حذف کنند و او را در
سرزمین "عسفان" میان مکه و مدینه به بند و زندان کشند
. چون این خبر به حضرت سجاد (ع) رسید دستور فرمود
دوازده هزار درهم به رسم صله و جایزه نزد فرزدق
بفرستند و عذر بخواهند که بیش از این مقدور نیست .

فرزدق صله را نپذیرفت و پیغام داد : من این قصیده را
برای رضای خدا و رسول خدا و دفاع از حق سروده‌ام و
صله‌ای نمی‌خواهم . امام (ع) صله را بازپس فرستاد و او
را سوگند داد که بپذیرد و اطمینان داد که چیزی از ارزش
واقعی آن ، در نزد خدا کم نخواهد شد .

 

نقل شده از سایت 


پایگاه تخصصی صحیفه سجادیه